ایلیــــــاد

بر روی زمین چیزی بزرگتر از انسان نیست و در انسان چیزی بزرگتر از فکر او

درباره من
حامد وفائي پور هستم
اهل شمال شرقي ترين شهر كشور.
عضوي كوچك از ايل سالور ، ايلي با قدمت ديرينه ،‌ ايلي كه سابقاً بزرگ بود اما بعد ها و با گذشت زمان به طوايفي چون يموت ، تكه و... تجزيه شد. اما مردماني با دلي بزرگ دارد ، دلي پر از درد ،‌پر از خاطرات تلخ و شيرين مهاجرت ، مهاجرت به منطقه اي كه هيچ سنخيتي با فرهنگ و زبانشان نداشت .
و اينك وظيفه ماست كه تاريخ را جستجو كنيم و پيوندمان را با گذشته محكم تر كنيم . شناخت پيشينه پر شكوه يك نياز اصيل و پا بربجاست و مي تواند مردم تركمن به خصوص جوانان را از بحران خودباختگي كه درد فردي و اجتماعي زمانه ماست برهاند .
اگر جامعه اي از باورها ، ‌ارزشها و هنجارهاي اجتماعي و فرهنگي تهي باشد مردم آن اولين قربانيان تهاجم فرهنگي دشمن خواهند بود ،‌ در تيررس اين حركت ، ‌نوجوانان و جوانان بيشترين تلفات را خواهند داشت و مقابله با اين تهاجم همت والايي را مي طلبد .
به اميد اينكه جوانان عزيز با قلم و انديشه خود به مقابله با تهاجم فرهنگي بپا خيزند.


نویسنده :حامد وفائی پور
تاریخ: سه شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۴ ساعت: 13:53

   تنهایی و تنهایی ات یعنی اینکه باید بنویسی، کلماتی که از ذهنت سرازیر می شود. پس نوشتن، برای تو یعنی چون گوش نیست که همان لحظه صدایت را بشنود و جوابت را بدهد. محض همدردی یا مخالفت. نوشتن یعنی اینکه دلت خوش شودکه یک روزی، حرف هایت به خلوت فردی راه پیدا خواهد کرد، وقتی که می نویسی یعنی اینکه صدایت را قورت داده ای از ترس و اجبار هزار چیز، و باید حواست باشد که...

   مینویسم که گفتگو کرده باشیم، که سکوت مان به معنی رضایت مان نباشد. ما و شما به هر بهانه فرهنگی دور هم بنشینیم، چه کنار هم، چه خیره به مانیتورهای جهان مجازی، خیال کنیم که با همیم، در اینصورت این شانس را داریم که آدمهای غریبه را به آشنایان خود تبدیل کنیم.

   وقتی مینویسم، خیال کن دارم با تو حرف میزنم و در این خیالم که تو، جوابم را می دهی و حرفهایم را تحمل می کنی و من، نظر مخالفت را به هر مکافاتی که هست، می پذیرم و همه  اینها برای این است که تنها ننشینیم ...

   سال 93 هم به شماره افتاد، کمتر از پنج شش روز به پایان سال باقی نمانده است، نمی خواهم سالی را که از سر گذراندیم مرور کنم، داستان سر همین روزهای آخر است. انگار هیچ کدامشان 24 ساعت نیستند. دقیقه ها و ثانیه ها روی دور تند افتاده اند. هر کاری میکنیم نمی رسیم. حتماً برای شما هم اتفاق افتاده است. مثل دانش آموز تنبلی که رسیده است به شب امتحان و حالا نگاه میکند به کتاب قطوری که توی دستش است و نمی رسد که بخواند و با التماس ساعت را نگاه میکند، بعد کتاب را باز میکند و عکسهای صفحه ها را می شمارد و جمع  و تقسیم می کند و دلخوش است که چند صفحه اینطوری می پرد! عکس است! عکس که خواندنی نیست، بعد باز نمی رسد و شروع میکند به ورق زدن؛ این که نمیاد! عمراً اگه از این صفحه سوال بیاد! این بخش هم که هیچی ...

روزهای آخر سال روزهای دویدن است. عجله، شتاب.

    مثل بوسیدن و بغل کردن کسی که تا چند لحظه قبل کنارمان بود و انگار عادت کرده بودیم به بودنش و حالا که می خواهد برود دلتنگش شده ایم، مدام بغلش می کنیم و می بوسیم و دل، سیر نمی شود. این شکل و شمایل روزهای آخر است. دویدن و نرسیدن ...

بدنیست این روزهای آخر سال یادی بکنیم از کسانی که دیگر در بین ما نیستن ...

امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشید.

 


نویسنده :حامد وفائی پور
تاریخ: چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۷ ساعت: 21:31

در پی یک کار اداری و بالا و پایین رفتن از پله های اداره و « امروز برو فردا بیا» گذرم به اتاق

کارمندی افتاد که کاغذی پرینت گرفته بود و به دیوار اتاقش چسبانده بود با این مضمون:« فقر آن نیست

که شب را « بی غذا» سر کنی، فقر آن است که روز را « بی اندیشه » شب کنی». جمله جالبی بود،

واقعاً تعریف ما از فقر فقط گرسنگی و بی لباس بودن است؟ یاد نوشته ای افتادم که در دنیای مجازی به

دستم رسیده بود، خواندنش خالی از لطف نیست:


- فقر این است که شامی که جلوی مهمانت می گذاری، از شام دیشب و فرداشب خانواده ات بهتر باشد.


- فقر این است که فاصله لباس خریدنهایت از فاصله مسواک خریدنهایت کمتر باشد.


- فقر این است که توی خیابان آشغال بریزی و از تمیزی خیابانهای اروپا تعریف کنی.


- فقر این است که توی مهمانی از آزادی حرف بزنی و در خانه بچه ات جرات نکند از ترس به تو بگوید که برحسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات را شکسته است.

 


نویسنده :حامد وفائی پور
تاریخ: چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۲/۲۴ ساعت: 19:25

 


نویسنده :حامد وفائی پور
تاریخ: شنبه ۱۳۹۳/۰۱/۰۲ ساعت: 14:30

 نوستالژی که همون «حسرت شیرین گذشته» است یا یاد مبهم روزهایی که از دست رفته و دیگه بر نمیگرده. ما همه در «توری» به نام زمان گرفتاریم. از این رو به زمانی که رفته و ولو همین دیروز باشه به چشم نوستالژی نگاه میکنیم و این حس را نوستالژیک می­نامیم.

 امروز بعد از سالها رفتم سراغ صندوقچم. صندوقچه کوچکی که بخشی از خاطرات بچگیمو توش نگه­داری میکنم. برای لحظاتی رفتم به گذشته­ها... 

     وقتی به خودم اومدم، دلم می­خواست از این خونه برم. از این خونه با دیوارهای دلگیرش که جای جایشان یادگار تابلوها و عکس­هایی که چسبانده­ام و کنده­ام و چسبانده­ام و کنده­ام، یادگار بزرگ شدنم. عکس بازیگرها رو زدم و زیبایی­شان دلم رو که زد، عکس ورزشکارها رو زدم و قدرت بدنی­شان که به نظرم حقیر آمد، عکس مبارزها رو زدم و قهرمانان ملی و از افتخار مرگ آور و جوان مرگی قهرمان­ها که دلم گرفت، عکس نویسنده­ها و متفکرها رو زدم و فکرهایشان رو که خواندم و خوردم و تکرار کردم، به واژه­های تازه­تر رسیدم و آنها هم که از چشمم افتادند، و تازه رسیدم به نقشی که می­خواستم به همه دیوارهای این خانه بزنم: نقش زندگی، زندگی با همه ابعادش. نه آن بخشی از زندگی که زیبا یا قوی یافته بودم، نه آن بخشی از زندگی که تک تک عزیزانم را گرفت. این دیوارها تاریخچه کوتاهی را نشانم می­دهند که چطور بزرگ شدم که چطور عاشق شدم. عاشق زندگی، عاشق خودش و بعدش. دیگر نتوانستم انتخاب کنم کدام تصویر را بزنم به دیوارها و آنجا بود که فهمیدم دلم می­خواهد از این خانه بروم...


نویسنده :حامد وفائی پور
تاریخ: شنبه ۱۳۹۲/۱۲/۱۷ ساعت: 14:17
دوستان
ابزارک های وبلاگ
 RSS 

Top Blog
وبلاگ برتر در تاپ بلاگر


▌₪ فول مدیا برترین مرجع سرگرمی₪▌ - ▌₪ فول مدیا برترین مرجع سرگرمی script language=http://roozgozar.com/blogcode/sms/shariati/roozgozar1.js